اکسیر، گروه کارکنان پیشین     

EXIR, The Group of IRAN AIR  

Former Employees

 

  Home       Archive     Article    EXIR Travel Agents      EXIR Artist   EXIR Children   EXIR News     EXIR Emails  Forwarded Emails       Gatherings    IRAN Aviation  News   I   In Memoriam                          
 Memories   Music    Newsletters     Pictures Talk     Photo Album     Reunion    Who Are We?    World of Aviation        Your Emails    ز هر دری سخنی    IranAirHoma

 

اشعار ایرج دنیایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 عاشقِ دیوانه مست

من از آن باده که خوردم زِاِلَست؛

شُدم آن عاشقِ دیوانه و مست؛

منِ میخانه نشین؛

کی شوم عابِدِ تسبیح بدست؛

 

من که از روزِ اِلست؛

شده ام باده پرست؛

آن چنان مست و خرابم؛

که ز میخانه بَرَندم همه شب دست بدست؛

 

من اگر عاشقِ فرزانه گِیم؛

یا اگر واله دیوانه گِیم؛

کی شوم زاهِدَکِ زُهد فروش؟

که همه عُمرگِدای در و دیوارِتو ام

من که عُمریست در این کُنجِ خراب؛

می زَنم باده ناب؛

من که میخانه نشینم زِ اِلَست؛

من که با باده فروش؛

سَرو سودایم هست؛

کی شوم عابدِ بیگانه پرست؟

آخر ای راحتِ جان؛

من که از نیست به هست آمده ام؟

من که از راه دراز؛

به نیاز آمده ام؛

مددی کُن که من از جُورِ زمان؛

به فغان آمده ام؛

نطری کُن که من اینجا؛

به پناه آمده ام

 

ایرج

 

لندن 1387

 

بُلبُلِ ساکنِ باغ

گُفتم ای غُنچه کُلِ تازه باغ؛

زِ چه رو باز کُنی غُنچه به ناز؛

گفت اکنون که هزار آید باز؛

وقتِ آن است کُنی خنده به ناز؛

گُفتم ای بوی تو ام وسوسه ساز؛

ای تو ام محرمِ شب هایِ دراز؛

من به جان آمدم از رویِ نیاز؛

بوسه ای ده که بجان آیم باز؛

گفت با آن دِلِ دیوانه بساز؛

فُرصتِ خلوتِ شب آید باز؛

گُفتم ای مایه هر سوز و گُداز؛

جانم آمد به لب ای غُنچه ناز؛

گُفت خاموش تو ای ساکنِ دیوانه باغ؛

امشب ات را تو به یک بوسهِ رِندانه بساز؛

سحر از گوشه باغ

بُلبُلی مست و خراب؛

تِشنه آید به نیاز؛

از رهی دور و دراز؛

شبنم از روی گُلم خواهد باز؛

ایرج

فروردین 1386

وسوسه عشق

رها کُن گیسوانت را تو ای زن؛

مبند آن تارِ گیسو را به پایم؛

نخواهی کرد زنجیرم در آن بند؛

که من آن اسبِ تُندِ تیز پایم؛

بدو گُفتم که ای زن؛

چه میخواهی ز جانم؛

نمی دانی که من در مکتبِ عشق؛

رُسوا ترینِ عا شقانم؟

پس از آن قصّهِ بَس کودکانه؛

دو گیسویش رها شُد روی شانه؛

چنان بَرقِ نگاهش سوخت جانم؛

که اشکم ریخت از چَشمم به دامن؛

چو اشکم پاک کرد از گونه من؛

بمن گفتا که ای آرامِ جانم؛

منم در عشق بازی؛

چو تو کودن تَرینِ عاشقانم؛

بدو گُفتم که ای جان و تنِ من؛

خطا کردم؛ غلط گُفتم از اوّل؛

منم آن عاشِق شُهره به عالَم؛

بمن گُفتا که دانستم از اوّل؛

تویی آن عاشِق دیوانه من؛

منم آن طایرِ بشکسته بالم

اگر خواهی بدانی قصّه من؛

چو بشنیدم من آن آوا از آن زن؛

یقین کردم منم بشکسته بالم؛

چو از خواب گِران بیدار گشتم؛

بدیدم هر دو زَنجیرش به پایم؛

بدو گُفتم که ای زن؛

رها کن تارِ گیسویت زِ پایم؛

ایرج

لندن تیر ماه 1387

 

زندگی

زندکی آیینه پندارها ؛ کردارهاست؛

قصّه و افسانه ای از رازهاست؛

زندگی با آن همه آوازِ ها؛

فصلِ چندی از کتابی بیش نیست؛

 

گاه چون او را به خلوت می کِشی؛

موجب آرامش و آرام هاست

همچو دفتر پُشت و رو بنوشتنی است؛

چون نویسی یادگاری ماندنیست؛

 

فصل اوّل روزگار کودکیست؛

بند بندش خاطراتِ کودکیست؛

چون نمی دانی کُجا خواهی نشست؛

آن نشانی از نشانِ بچّه گیست؛

 

فصلِ دوّم نو جوانی و جوانی میرسد؛

نوبتِ هر آنچه دانی میرسد؛

موسِم بالندگی پایندگیست؛

نوبتِ آموزه های زندگیست؛

 

گر بیفشانیش بذرش باغ و بُستانها شود؛

گر نیفشانیش راهت راهِ تُرکستان شود؛

گر بیفروزیش رقصش شُعله هایِ سرکش است؛

گر بسوزانیش دودش خارِ چشمانت شود؛

 

سر بکوبانیش از فصلی دگر سر میکِشد؛

هر کسی با نیشِ یک پرگار رسمی میکِشد؛

فصلِ سوّم فصلِ پاییر و خزانِ زندگیست؛

برگ ریزش خاطراتِ زندگیست؛

 

بادِ پاییزی که می آید ز دور؛

برگ های سُست را خواهد رُبود؛

فصلِ آخر فصلِ سرما و شب است

برفِ پیری بر سر و رویت نشست؛

 

چون نمی دانی که کِی خواهی گُسست؛

لحظه های عُمر را آرام می باید گُذشت؛

زِندگانی دفتری بنوِشتنی است؛

چون نویسی یادگاری ماندنیست

ایرج

پاییر 1374

 

 

با شعر پایین ایرچ دنیایی به پیشواز رضی مدنی رفته و شعر

"پاسُخی به دوست ِ شاعرَم" را در پاسخ شعر "شاید" او است.

 

پاسُخی به دوستِ َِ شاعرَم

 

ای شاعرِ نیکو خِصالِ ما؛

یا پَرَنده ای زِ بالِ هُمایِ ما؛

از آن زمان که خورشیدِ بام ها؛

در سر زمینِ خوب و قشنگِ دیارِ ما؛

تا بی نهایتِ شب کوچ کرده است؛

شادی و نشاط از دلِ مردُم رَمیده است؛

تو نیز با غمِ از دست رفته ای؛

که از بام تا بشام؛

به ماتم نشسته ای؛

و با زبانِ شعر؛

یا از گَلوی خویش؛

نغمه ی جان سوز می دمی؛

تا مرحمی به زَخمِ دلِ خویش بر نهی؛

آیا نشانِه ما را گرفته ای؛

که پرواز کنان؛

با مُرغِ نیمه جان؛

هوای خانه کرده ای؟

با آنکه در دیارِ دور؛ عهد و وفایی ندیده ای؛

شاید با نسیمِ باد؛؛ در بویِ گُل؛

یا از دهانِ یک دُهُل؛

در دور دست جانِ خویش؛

نِدایی شنیده ای؟

یا آنکه شعرِ لَطیف و تازه ای؛

در خیال تصویر کرده ای؟

که با آن همه اُمید با دلِ خود حرف می زنی؟

ای یارِ خوبِ شاعرم؛

من نیز با اُمید زِنده ام؛

اگر در پرِ خود نیک بنگریم؛

گویی که با زَخمه های تار؛

بر دلِ خود چنگ میزنیم؛

بیهوده تیست که عُزلت گُزیده ایم؛

اکنون در این گوشه از جهان؛

بی حدث و بی گُمان؛

چه بقّالِ با نشان؛

یا سبزی فُروشِ مان؛

یا دوره گَردِ شهر مان؛

چون طعمِ تلخِ توّرُمِ بی حّد چِشیده است؛

دیریست با هم گِنانِ خویش غَریبانه بوده است؛

 

شاید که خورشید و ماه را؛

یا آنکه پُرتقال را؛

با تعجّب به تماشا نشسته است؛

اکنون شعرِ لَطیفی سُروده ای؛

امّا بر دِلِ ما چنگ می زَنی

ایرج

آخر بهارِ 87

سخن دل

امروز در اُطاقِ کوچکم

که دور از کِرانهِ چشمانِ کهرُبایی تو

تنها نشسته ام

و مُرغِ نِگاه تو

به بالای سَرم دُور میزند

من این یاد وارهِ جاودانه را

با تیشهِ خِیال

برای تو تصویر میکُنم

امّا با خواندنِ این شعرِ کوته ام

با بُلند اندیشه های خود

یا احساسِ زیبایِ خویش

هر گز گمان مبر

که جانِ نازُکِ تو را

آزار میدهم

هر چند دِلِ درد مندِ من

با آشنای دور و دیر

بیگانه مانده است

امّا هر گز زِ بیگانگیش دم نمیزند

از آن زمان که تو را

نزدیکِ خودِ خویش دیده است

گویی هزار سال

با آشنای سیمین خصالِ خویش

هم دل وهنراه بوده است

که از شام تا به بام

و ازبام تا به شام

در هوایِ لانه تو

پرواز می کُند

از آن زمان

که قامتِ بلندِ تو را

در آیینه دیده است

تصویرِ جاودانه یِ تورا

بر لوحِ خاطرِ خود نقش بسته است

او نیست آن پیکر تراشِ پیر

امُا یک شب تو را

زِ مر مرِ شعر آفریده است

از آن زمان به هر جا سَفر کُنی

مُرغِ خیالِ او

در نگاه تو همراه میرود

آن روز که با همرهان

می آمدی زِ راه با کاروان

دِل نیز چون غُبار

که بر خیزِد از زمین

در پُشتِ کاروان

در هجومِ باد

می آمد از قفا

اکنون دل نی پُر سد از شما

آیا تو همدِلِ او را ندیده ای؟

یا با کآروانِ خویش

او را به هر سو کشانده ای

ایرج

لندن، خُرداد 87

 

ما تقریبا بطور منظم  اشعار دوستان را دراین تارنما منتشر میکنیم، اما کمتردرمورد آنها اظهارنظر مینماییم.

دراین مورد بخصوص ازشما دعوت مینماییم این شعر بسیار دلنشین ایرج دنیایی را با دقت بیشتری بخوانید

که عمق و پختگی شعر را احساس کنید. ضمنا خواهش میکنیم اگر میل داشتیید نظرتان را هم به اکسیر ایمیل نمایید. 

برگ زرد

در یک غروبِ سرد

که انگشتِ باد مست

زِ شاخه سست یک درخت

بروی زمینم روانه کرد.

از آن غروبِ تلخ

رَخسارِ زرد من

در زیرِپای عابرانِ بی خبر

سیاهی شب را گرفته است

از آن غروبِ سرد

که اندامِ نازَکم

از بَلندای یک درخت

بروی زمینِ پسب

واژگونه گشته است

گویی هزار سال

از آن زمانه غمگین گذشته است،

آنگاه در یک پگاه سرد

یا شامگاه تلخ

بانگِ بر آید که خواجه رفت

پَرسند مردمانِ شهر

آیا کَسی بر گورِ بی نشانه او هم

نرفته است؟

هر چند دانند دیگران

که آن مردِ خسته جان

در این شهرِ بی نشان

بس سال ها

آوازه خوانِ کوچه پاییز بوده است

 

ایرج، لندن خُرداد 87

 

 

پاییز در بهار

 

بهارانی که می آید؛

وَ گل های فراوان؛ در چمن؛ در باغ من روید؛

هزاران در میانِ باغُ وبُستان؛

نغمه های شاد میخواند؛

نامِ کُهنسالش عیدِ نوروز است

یادگارِ کورُش و داریوش و جمشید است

با آنگه کُهنسال است؛

چنان شاد و دل انگیز است؛

که غم های زمستان را؛

از سینه های مردمان ما رها سازد

بلی این نو عروسِ شاد؛

نامش عید نوروز است

درختان چشم در راه اند؛

جامه های تازه می پوشند؛

غُنچه ها با بوسه باد بهاری؛

باز می گردند و خندانند؛

مردُمانِ روستا؛ شهرُ و دیارِ ما

به استقبال؛

هفت سین در سُفره می چینند

مُبارک باد این ایّامِ شادی را؛

که نامش عیدِ نوروز است

ولی هستند آنهایی چو من؛

یا دیگرانی را که غمگینند؛

اگر هم سُفره میچینند؛

سُفره های خویش را افسرده می چینند

وهمچون بادِ پاییزی؛

آوازه خوانِ کوچه های سرد پاییزند؛

یا در کوه و اقیانوس در راه اند؛

و یا از دشت های تشنه می آیند؛

و آتش های پنهان را که در خاک اند؛

می خواهند؛

به یک دم زیر و رو سازند

بلی آن ها چو من همزادِ پاییزند

 

ایرج

اسفند 1386

 

 کبوتر وحشی

در فَضایِ آسِمانِ کَبود؛

بال مِی زَد کَبوتَری وَحشی

بَر فَرازِ آشیانِه مَن

شُوقِ پَرواز درنِگاهَش بود؛

اَشکِ شوقی بِرویِ گُونِه من

اوسَبُک بالِ آسمان ها بود؛

مَنُ و زَنجیرُ و پایِ بَستِه من

او خوش آواز بودُ و نَغمِه سَرا؛

دَر گَلویَم فغان خَستِه مَن

شُوقِ دیدار دَر نِگاهَش بود؛

تا کِه نَزدیک شُد بِه خانِه من

گُفتم ای مُرغِ وَحشیِ زیبا؛

لحظه ای بَرایِ خُـدا؛

پای نِه دَرونِ آشیانِه من؛

او کِه شوقِ نِگاهِ من را دید؛

لحظه ای رویِ بام نِشَست وپَرید؛

لحظه ی آن نِگَه چِه شیرین بود،

دردِلِ من نِشَست و خواهَد بود

 

ایرَج

لندن فوریه 2008

شعر بسیار دلنشینی از ایرج دنیایی

برای دختر کوچکم تِـلکا

دخترم، برگ گلم، هیچ دانی که بهار امده است؟

روی هر شاخه درخت، روی گلهای چمن،

بلبل نغمه سرا آمده است،

ومن امسال بهار، اندرون قفسی تنگ و نمور،

خبر از باغ و بهارانم نیست،

همه شبهای دراز، خواب بر مردم چشمانم نیست،

دخترم برگ گلم، یاد داری که چه شبهای بلند،

قصه خواب تو را میگفتم؟

هیچ دانی که در آن خواب قشنگ،

بوسه از برگ گلت میچیدم؟

صبحگاهان که تو بیدار شوی،

شبنم از گونه تو می شستم،

و تو می خندیدی که بیا زود پدر

تو مرا در بغلت گیرو ببر،

یا اگر دیر شده، تا در مدرسه ام تند ببر،

دخترم،  قصه کوتاه کنم،

در بهاران دگر، بلبل نغمه سرا می اید،

و در ان تازه بهار،

صبحگاهان که تو بیدار شوی،

شبنم از گونه تو می شویم،

همه شبها که تو در حواب شوی،

قصه خواب تو را می گویم.

 

 ایرج

لندن بهار 2004

 

شعری از ایرج دنیائی که وصف الحال نسل ما است.

پرستو

چند روز پیش که درعوالم ویژه ای به مطلبی در زندگی خصوصی ام فکر میکردم، پرنده ای پشت پنجره اطاقم نشست.

تصادفا این صحنه با هما ن مطلبی که به آن فکر میکردم مناسبت پیدا کرد که موجب شد این شعر را بگویم.  ایرج دنیائی

 

آه ای پرنده ای که ز اقصای دوردست،

با خسته بال ِخویش به ایوان کوچک ِمن پرگشوده ای،

آیا ندای عزیمت مرا در دل شنیده ای،

یا راه آشیانه فراموش کرده ای،

بی همرهان خویش به سرزمین غربت من پا نهاده ای؟

 

یک روز آشیان دلم لانه تو بود، دانی بر او چه رفت؟

از آن غروب تلخ زآن دورگشته ای؟

 

آه ای پرنده زیبا و ناز ِ من فرزند نازنین فراموش کارِ ِ من،

هرچند مهرو وفای من از یاد برده ای،

اما هنوزکه نفس میدهم برون،

به سینه تنگم نشسته ای.

 

با آنکه دیر به کلبه ویرانم آمدی!

تقویم بی تفاوت روز و شب مرا،

با شام واپسین من آغاز کرده ای!

اما خوش آمدی که دراین غروب تلخ به شهر غربت من پا نهاده ای.

 

 

آن روزکه بال "هما" پر گشوده بود

این شعر از دوست و همکار عزیز همائی ایرج دنیائی است.

او قول داده بازهم شعرهای دیگری برای ما بفرستد.

آنروز که بال "هما" پرگشوده بود

ایران زمین شهره آفاق گشته بود

 

آن سرفرازکه پرواز مینمود

مرغ هوا خجل به تماشا نشته بود

 

مهمان نوازی آن دختران شاد

دل را ز پیرو جوانش ربوده بود

 

در هردیار که پرواز مینمود

سرمست و پرغرور به باندی نشسته بود

 

درجای جای خاطره ما همائیان

همواره باغ بود و پر ز عطر و لاله بود

 

فرمانده های ماهر آن مرغ سر براه

درس ادب زخادمی اش حفظ کرده بود

 

و آن کوه استوار که مدبر مدیر بود

در برگ ریز خاطر ما جاودانه بود

 

او ریشه های نیلوفری عمق برکه بود

او جلوه های خاطره ای شاعرانه بود

 

لندن -  5 ماه مه 2004

                         

صفحه نخست    

ما کیستیم؟

خبرهای اکسیر

آلبوم عکس ها 

خبرهای هواپیمائی (ایران)

گردهم آئی ها
نوشتارها
اشعار
اشعار رضی مدنی
موزیک
کارهای هنری همائیان
خاطره ها
فرزندان همائیان
خبرنامه ها
نامه های رسیده

ازهردری سخنی

درگذشتگان

آژانس های اکسیر

عکس ها سخن میگویند
فرستاده ها
هواپیمائی و مسافرت در جهان 
موفقیت های اکسیریان
افتخار آفرینان

آرشیو

 

 

وبسایت کتاب تاریخچه ی هواپیمائی بازرگانی درایران 

___________________

 

پیوند های جالب

 

هواپیمایی

تارنمای

کانون بازنشستگان هما

 

وبلاگ عزیز وزیرزاده

 

 

وبلاگ

 سر مهمانداران بازنشسته هما

 

آشیانه

مطالب آموزنده هواپیمایی

 

EXIR Businesses

The trendiest Restaurant & Bar in San Francisco Bay Area. Don't you miss it

 

تاریخ

تاریخ ایران - جدول زمان بندی شده

 

موزیک

رادیو جوان

24 ساعت موزیک

 

رادیو پیام ملی:

پخش مداوم آهنگ های متنوع

رادیو درویش:

24 ساعت  پخش موزیک  سنتی

رادیو گلها:

 پخش مداوم برنامه های گلهای رنگارنگ ، گلهای جاویدان، گلهای تازه ، برگ سبز ، و یک شاخه گل

آهنگ های کهن ایتالیایی

آهنگ های ایتالیایی قدیمی را دوست دارید؟  پس این وبسایتی است که مخواهید.

 

هنر

Mohammad Aghajani Photography

عکس های بسیار هنری آقای آقاجانی

 

کتاب، شعر و ادب

ضرب المثل های ایرانی

بترتیب الفبا

کتابخانه رایگان فارسی:

این سایت دربرگیرنده کتابخانه های اینترنی است که هرکدام از آنها  مملو از کتابهای الکترونیکی رایگان فارسی  است که میتوان روی اینترنت خواند.

 

شاهنامه

 

فال حافظ:

بهترین سایت فال حافظ

یک فال حافظ دیگر

 

هرگاه هوای تهران را کردید روی این عکس که یکی از زیباترین عکس های پانارامیک تهران است کلیک کنید. برگرفته از وبلاگ یونس شـُـکرخواه

 

روی عکس کلیک فرمایید

 

Iranian Airline, Iran Air, Iranair employees, هما، هواپیمایی ملی ایران