|
اکسیر، گروه کارکنان پیشین
EXIR, The Group of IRAN AIR Former Employees
|
|
اشعار Poetry
_______________
یادداشت دلنشینی داشتم از دوست شاعر و با احساسمان کاپیتان مدنی. نوشته بود که از خواندن اشعار دوستان همائی که در این صفحه نوشته شده لذت وافر برده و ادامه داده بود که از دوستان بخواهیم که بیشتر شعر بگویند و برای اکسیر بفرستند. او ضمنا از این فرصت استفاده کرده و شعر زیبائی را که در ارتباط با کار این دوستان گفته همراه این یادداشت فرستاده بود. هرچند رضی در این وب سایت صفحه ویژه خود را دارد اما، ما این شعر را چون در باره دوستان شاعر دیگر ما است در همین صفحه منعکس میکنیم. سپاسگزاریم از رضی عزیز و دیگر دوستان شاعر مان که این صفحات را پربار میکنند. ژانویه 2007
شعر ِما تو نیز شاعری و شعری، شعری به تازگی ِ زایش، شعر ِ تولد یک کودک، شعر ِطراوت یک غـُـنچه.
تو نیز شاعری و شعری، شعری ز ِ خردسالی و بُرنایی، شعری ز ِ روزگار ِ کــُهنسالی،
بنگر مرا که خسته تر از خویشم، شعری به زردی ِ برگی خشک، در سردی غروب ِ شب ِ پاییز، فرسودگی ِ جان و تن از پیری،
بر خسته طبع ِ من بـِنگر ای دوست، دیگر چو روزگار ِجوانی نیست، بنگر، گذشت ِ زمانه پدیدار است، بر دست ِ من که شعر ِ جوانی را، با ارزشی ز ِخاطره ِ زایش، با گردشی ز ِ مرحله ِ رویش، با خامُـشی ز ِ روز ِ کلا نسالی، فرسوده میسراید و میسوزد، با شُعله های ِ، شعر ِتو، شعر ِ ما.
رضی 10/26/ 1385
********************
اخیرا پس از اینکه دوستمان عزیز وزیرزاده آدرس یکی از وبلاگهایش را بمن داد، بیدرنگ سری به آن زدم. بی اغراق گنجینه ای یافتم از شعر و ادب. عزیز یک هنرمند تمام عیار است. او هم خوب شعر میگوید و هم صاحب قلم است و هم رمان نویس زبر دست وهم نقاش هنرمندی است. اما تنها عیبی که دارد اینست که کارهایش به نظر خودش نمیاید و با اکراه آنها را رو میکند. او اگرکارهایش را بیشتر لا نسه میکرد بی شک در ردیف یکی از نویسندگان برجسته خوزستانی قرار میگرفت. من یکی دوتا از شعرهای عزیز را اینجا آورده ام و شما برای خواندن دیگر کارهایش به وبلاگ شخصی او در آدرس: http://azizv.persianblog.com سری بزنید.January 2007
می آئی و... می آئی و می نشینی به کنار من که رفتنی ام! با من سخن میگوئی ، و گفتگوی تو، تنها ماندگار است. از گذشته میگوئی که مرده است. گذشته اما خاطره است، و زبان تلخ تو شیرین ترین خاطره را تلخ میکند. چرا باید بیاد آورد، آنچه را که دیگر نیست؟ و نگفت از زیبائی آنچه که هست؟ ... تو میدانی که میآید، آنچه باید بیاید. لاجرم. بی وقفه از خواست تو، و امتناع من. من اگر نمی بینم چیزی را که امروز هست در آنسوی فردا، به تو میگویم : به آنچه نمیدانی نیندیش. ... می آئی و می نشینی در کنار آنچه رفتنی است، و می شکنی مرا چون شاخه گیاه، و گفته بودی پیشتر ها، که میگذری از آنچه می آزارد مرا بی گمان. اما من که ناچیز این طبیعتم نمی بخشی گناهم را. بدان که این گناه خلقت است ، نه من. ... بیا ... بیا و بنشین به کنار آنچه ماندنی است. ببین آنچه را که دیدنی است. من اما، شانه ام همیشه در انتظار تکیه دادن تو و دستهایم بی تردید در جستجوی تراوت اندامت. و چشمهایم ، شاهد عبور نگاهمان از مرز دلواپسی هاست. ... بیا و بنشین به کنار هرچه هست و...
- عزیزوزیرزاده
و شعر دیگری از او.....
سه شنبه ٣ خردادماه ۱۳۸۴
روزی که سخن آغاز شد ، من هنوز زاده نشده بودم . و روزی که زاده شدم ، سخن گفتن نمیدانستم .
هنگامی که سخن گفتن آموختم، به من گفتند :- هیس ...... ، خاموش ! زبانم برای سخن گفتن میگردد، لبانم بسته است . دستم برای نوشتن میرود، قلم شکسته است . چشمانم برای دیدن بی تاب، پلکها خوابند. گوشهایم تشنه شنیدن یک صدا، ولی صدا از جائی بر نمی خیزد . گلو ها بسته اند.
من این زبان و دست و چشم و گوش و لبان را برای چه میخواهم ؟ من این واژه دوستی را سالهاست که به زبان نیاورده ام. این آبی صبح را به چشم ندیده ام.
من این هو هوی باد و خرامیدن نسیم را به گوش نشنیده ام. و ننوشته ام با انگشتانم آنچه را محبت مینامند . گفتن و شنیدن و دیدن و نوشتن جُرم است. حتا اگر واژه « دوستی » باشد. حتا اگر کلمه « محبت» باشد.
|
|
|
Iranian Airline, Iran Air, Iranair employees, هما، هواپیمایی ملی ایران |